تبليغاتX
کردهای قزوین - شانزده آذر روز دانشجو
 شانزده آذر روز دانشجو



موسسه کرمانج

16آذر بود هوا سرد بود دانشگاه مثل هر روز بود جلوی در پر از لباس شخصی بود کمی آنطرف تر ماشین آقای پلیس بود من زیپ کاپشنم را همراه با دهانم می بندم یا لااقل برای سه نفری که من را تعقیب می کنند اینچنین وانمود می کنم در دستم غذای سلف دانشگاه که به احترام روز من بدون پیروی از برنامه غذایی چلو مرغ بود خدای من خدای خوب مهربانم من و قلب کوچکم می خواهیم از شادی بال دربیاوریم ودر وسط  حیاط دانشگاه با دوست دخترم کردی 12 قرصه برقصیم و دایره وار بچرخیم وهر بار که برای دست زدن به مرکز دایره نزدیک می شویم بوسه ای بدون اضطراب تیرباران شدن از یکدیگر هدیه بگیریم شاید این بهترین هدیه روز دانشجو باشد وای هنوز بزرگترین نعمتها مانده بود یک عدد نوشابه کاملا مجانی و مفت آن هم با مارک زمزم که بیشترین دلیل بیماری وبا در کشورهای آفریقایی است و این نعمتها همچنان ادامه دارد دوست دخترم در کتابخانه می گوید (زو ور  ورا  هه وال) ترجمه اش از کردی کرمانجی  به زبان بومیان غرب آفریقا می شود (زود بیا اینجا رفیق) و من قبل از اینکه ببینم او چه می گوید می بینم که او هم غذایش را گرفته و از نعمت های این روز باشکوه بی نصیب نمانده است و کتاب حرکت تاریخی کرد به خراسان جلد پنجم که نوشته همشهری آشوب طلبم بود در کیفش خودنمایی می کرد چیزی که امروز صبح به او هدیه داده بودم نا بداند که اجداد ما هم دانشجویانی خارج از وطن خود بودند وای چه سعادتی پس بی درنگ بزرگترین جنایت تاریخ بشریت و عرف جامعه انسانهای اولیه را مرتکب می شویم و................درین درین درین درین ........بی احساس درست بخوون آهنگ پلنگ صورتی به هر حال چنین قرار شد که او کمی زودتر از دانشگاه خارج شود و بعد از اینکه از کنار سنگر عاملان حملات انتحاری بر علیه دانشجویان یا همان ایستگاه نگهبانی دم در گذشتیم به یکدیگر بپیوندیم البته بدون دست در دست هم تا به مهر میهن خویش آباد کنیم ؟!!!!! به هر حال فرشته کرمانج من بی حرف راهی پایین پله ها  شد تا امروز را برخلاف نظر دیگران که کردها حتما در این روز آشوب به پا می کنند و این سنگر علم و دانش و حراست و اتاق فرهنگی و دانشگاه زنجان وخوابگاههای هر اتاق N نفر را نا امن می سازند من و او بدون اطلاع دیگران که به نظرانسانهای کره مریخ می تواند به کسی ربطی نداشته باشد می خواستیم روز تولد او را که 29 آذر بود جشن بگیریم و به قول خودمان پیش واز برویم و او سبک بال براه افتاد ولی در بیشه آفریقای متوحش چیز دیگری در راه بود هنوز به حیاط نرسیده بودم که پرنده ای مه آلود از روی سرم گذشت ای بابا چقدر جالب واسه روز ما جلوه های ویژه هم تدارک دیده اند ولی این پرنده یا لااقل هر چیزی که شما فکر می کنید نبود گازاشک آور در 2 متری من به زمین خورد هنوز تازه از جو قرار گذاشتن بیرون نیامده بودم که با سیلی اولین باتوم نئشه اش از سرم پرید در بیشه دانشگاه محشری به پا بود صدها دانشجوی ترکمن ،کرد،بلوچ،عرب،لر،ترک وصدها زبان و لهجه که مشغول جیغ زدن بودند به این محشر کبری رنگی ناسیونالیستی داده بودند من بر روی زمین نقش شده بودم خون مثل نوشابه زمزم پرگاز از سرم فواره می کرد غذای سلف این مائده آسمانی دانشگاه وای وای بر زمین ریخت بوی مرغ یخ زده عهد هخامنشیان و برنج کشور دوست برادر و همسایه ما تایلند ویا ونزوئلا در بیشه پیچید که باعث شد دیگر دانشجویان ریشو و چماق به دست که تا آن زمان من ندیده بودم و حالا همه آنها با من و امثال من همکلاس شده بودند به سمتم حمله ور شوند خودشه همینه؟ کرد تجزیه طلب کومله دمکرات خباتی یکه تی شورشگران در کل آشوب طلب  پدرشو در بیارید و من فقط با بدنم به مشتها و لگدهای آنها می زدم چقدر من متوحشم!! بعد از اینکه گرد و خاک یا به زبان امروزی گاز اشک آور کمرنگ تر شد خزیدم چون پاهایم نمی دانم باتوم با آنها چه کرده بود به خزیدن ادامه دادم فرشته کرمانج خودم را طلب می کردم سمفونی اتحاد ایرانیان با ضجه های از درد به زبانهای مختلف وای استغفر الله منظورم همان لهجه های کردی عربی ترکمنی گیلکی بلوچی و.......... آمیخته بود به اطراف نگاهی انداختم همه در صحنه نبرد رومیان و بربرها دنبال آشنای خود می گشتند مه کنار رفت کمی آنطرف تر بر روی فرشی از برنج همان کشورهای دوست و همسایه فرشی پهن شده بود فرشته کرمانج من با گیسوان سیاهش  در وسط فرش بود چرا موهایش را جمع نمی کند ما که هنوز در خلوت جشنمان را نگرفته ایم نزدیک می شوم فواره خون صورتش را پوشانده بود برگهای کتابی که به او داده بودم مثل برگهای همان فصل بر زمین ولو بودند با همان برگها صورتش را از خون تمیز کردم با مقدمه کتاب لبهایش را با صفحه سخنی با خوانندگان گونه هایش را که چقدر با پشت دستم لمسشان می کردم و هرزگاهی اشکهایش را از روی آنها پاک می کردم با صفحه خلاصه ای درباره کردهای خراسان پلکهایش را پاک کردم و با صفحه تبعید کردها دروغ یا واقعیت پیشانیش را پاک کردم به او خیره شدم چشمان سیاهش بسته بود و او در اغوش من و امروز کلی توانستیم با یکدیگر خلوت کنیم یکدیگر را در آغوش بگیریم و گهگاهی به دور از چشم برادران حراست و نیروهای مسلح  وارشاد و ضابطین قضایی وهمکلاسیهای ریشو و هزاران نفر دیگر به همراه آن چند نفری که همیشه من و او را تعقیب می کردند یکدیگر را ببوسیم فقط چیزی که برایم عجیب بود اینکه دیگر ساکت بود و با همان زبان مادریم نمی گفت ( زو ور  ورا  هه وال)که ترجمه اش از زبان مادریم به زبان بومیان غرب آفریقا می شد(زود بیا اینجا رفیق) چون من در کنارش بودم ولی او آسوده خفته بود و من به سر قرارم در 16 آذر رسیده بودم.

به یاد روزهایی که چه زود گذشت هرچند سراسر از درد و وداع بودند.

نویسنده:

پسر کرد خراسانی

منبع:سایت کوردستان مدیا

|+| نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه دوم دی 1387  |
 
 
بالا

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ